|
|
|
|
|
نبرد تمام شد نبرد تمام شد سربازانم از پای افتادند یک به یک… خنجری نشسته بر پشتم و قلب داغی ست در مشتم چشم هایت چشم هایت
چشم هایت
گورم را کندند… نبرد تمام شد نبرد تمام شد…
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:43 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
با سلام خدمت همه. شکر خدا با دعای خانواده و کمک دوستان بسیار عزیزم ( کارشناسی ارشدم خیلی خوب شد.
چشمانم را دوربین کرده ای! کمی نزدیک تر بیا!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:39 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
( باز نویسی) نمی رود! تا دم در می رود و به بهانه ای برمیگردد! هر بار که بیرونش می کنم چیزی جا میگذارد٬ شانه ای بر طاقچه٬ تار مویی در شانه٬ تصویری بر آینه! می گوید: این بار٬ بار آخر است میگویم: عطر تلخت را هم فراموش نکن بگذار فراموشت کنم...!
(۲) در دستان قرقره است٬ سرنوشت بادبادک!
(۳) میدانم اگر ریشه نداشتی توهم سر به بیابان می گذاشتی٬ - بید مجنون -
(۴) بزرگترین کماندوها گیسوان تورا کم می آورند برای استتار در شب!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:40 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
(هرچي دلت خواست!) غمگينم و تنها تنگ شده دلم براي هر دويمان تشنه ام تشنه سماور رو آتيش مي کنم و به رفتنت مي انديشم ( حتي چاييتو تا آخر نخوردي نگاهمم نکردي و بدون خداحافظي رفتي...) سرم داغ شده و سوت مي کشه سماور هم به جوش اومده حال چايي خوردن ندارم خاموشش مي کنم!
(؟) -چي بود گلم؟ --هيچي مامان٬ گلدون بود شکست! -عيبي نداره٬ قضا بلا بود٬ غصه نخوريا فداي سرت. ... من هم همان که مادرم٬ دلم فداي سرت!
(مرد بي چهره!) دستمال کاغذي براي چند نفر! چشم هايمان نم کشيده است! يادگاري براي دوستان قديم!... ... به غم مشترکمان بايد بگرييم٬ خاطراتمان جدا... چند خاطره ي کوتاه و ديگر.. و ديگر همه چيز!!!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:30 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان قبلا که من مطلب میذاشتم همه گیر میدادن که اینارو واسه کی میگی و منم میگفتم واسه خودم٬ و شخص خاصی نبود... اما الان رسما اعلام میکنم که نزدیک یک سالی میشه که عاشق شدم. و عشق من کسیه که لیاقت عشق رو داره...
(مقدمه)
تو هر سنگی رو عاشق می کنی من به جهنم...
...
سکندری خوردیم و هري افتادیم تو خواستنت به مولا، به قول خواجه انااصطبرت قتیلا و قاتلی شاکی!
بعد یه عمر کفتر بازی و آسمون گردی ،روزا کافه گردی و می خونه بازی ،شبا سیاه مستی و تو کوچه ها رباعی خوندن ، ببین چی جوری پاخال ناز چشای خماررت شدیم عشقی..
قصه سر دراز داره ، بر ما حکایتی گذشته از خواستنت، آرره عشقی . بلا روزگاریه عاشقیت. تو یه تیکه عاشقونه محضی .آخ که چقد دلم میخوادت خره!
دانم! مقام معشوق بهز این صوبتاس .عذر خواهی میکنم دختر ارباب، خره خودمم. خرتم عشقی .
راس می رفتیم راس میومدیم بی دروغ و کلک ،سرمون تو کلامون بود و یادمون داده بودن که اونقدی بالا رو نیگا نکنیم که باد ببرتش ، اما لاکردار گیسات بلند بود و خودت بالا.بالا ـ بلند .
کار مارو زیاد کردی عشقی. روی سرخمون پلاسید زرد شد. گفتن عشقه! با کله رفتیم تو دیفال٬ دیگه کسی به رومون نیوورد. داری که! دارم تعریف میکنما! عشقی !حکم بازی کردیم باختیم . نرد باختیم .بیس یک ،روی سه و نیم خوابیدیم .لیس پس لیس ، سپلشک اوردیم .حیرت چه حکایتییه هر کی عاشقه بازندس . همیشه، همه جا، پله ایی نموند که ازش نخوریم زمین! و سقاخونه ای نموند که شمع ما توش روشن نشه.. امن یجیب مضطری ما شدی . - حالا نفله تو اون هیروویری تو چرا تاقچه بالا گذاشته بودی جواب سلام مارو پرت میکردی رو خاک!؟- نفله هه خودمم. نفلت شدم دیگه! نشدم؟!
آره عشقی! زنگ رحیل رفتنی مارو تو به صدا در آوردی... الحق که کارت بیس بود..بگو بیس یک . نقص نداشت ... ناکارمون کردی .
نقل چشاتم قشنگه.... عاشقیه دیگه ،بذار بگم.. کوتاهه:
چشات ... بی معرفتن قبول کن بی مرامن.....نه تیر دارن نه کمون.
نه غمزه و کرشمه و عشوه و از این دست فیس و افاده های
جوجه مزخرفای ادبیاتی .چشات قمه دارن تو سیاهیاشون ...
کشید و ناغافل زد آشو لاشمون کرد و رفت سی خماری خودش خلاص!
قصه داره تموم میشه . تو تموم همه چیزی.. آخر اخرین های همه نسخه های
اصل .مث فروغ ..تو آخر عشقی.. رو دس نداری به مولا.مگه بعد فروغ
کسی شعر گفت .مگه بعد بهروز کسی بازی کرد. مگه بعد آقا تختی
کسی کشتی گرفت .مگه بعد عارف کسی ترانه نوشت .مگه
بعدهایده کسی آواز خوند .آوازت تو گوشمه ..ختم کلمه:
بعد تو هم کسی عاشقی نمی کنه عشقی.!
گفت اگر شراب خوری جرعه ایی فشان برخاک .واس خاطر همه
هم پیاله هایی که بودن و الان اسیر خاکن ظاهرا و شایدم افلاک ..
همشو میریزم که رسم کرم هم به جا بیاد...نذز سیاه مستی رفیق.
که خاکیمون کردی تو . رفیقمی ...
خلاصی از این چار دیواری گریه زاری نداره، گل ریزون داره.
که اینجا حبسه و اون ور دست و بالم تنگه همین ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 23:55 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتن دلیل نبودن نیست...
( با خانمان) آه پاریکال... پاریکال... پاریکال! چه بی خانمانم امروز!
(سارا و دارا) سارا فقط٬ دنبال «داراست».
(بادبادک) بادبادک که رفت بالا یه چرخ اون بالا زد و مث آدم برگشت پیش قرقره!
(قرقره!) بادبادک که رفت بالا قرقره نخ رو پاره کرد دوره و زمونه عوض شده!!
(...) میخوام نگات کنم اما٬ دیرم می شود....
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 3:33 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
این آخرین مطلب این وبلاگه!
۷ ثانیه تا انتها!
(۷) سلام دستانم به کف خالی ظرف می خورد... بغض کرده ام و چشمان ِ منتظرم دنبال بهانه ... می خواهم بگویم خیلی مهم است که من و تو باشیم یا نباشیم! می خواهم بگویم این آمدن ها و رفتن ها این نیامدن ها و دل کندن ها خیلی مهم است! می خواهم بگویم خداحافظ... ... همین حالا نه صبر کن! نامه ام باید کوتاه باشد! از اول می نویسم سلام! حال من خوب است اما تو باور نکن...!
(۶) نسل کش! دل ِ مارو هم اضافه کن به اون تخم قورباغه ها که هلاک کردی!
(۵) تایتانیک؟! نمی دانم٬ نه ... کاش یک قایق کاغذی کوچک در دستان تو بودم! تو ادای بچه هارو در می آوردی... و من ... ... آب می شدم!
(۴) خیلی زور زدم تمیز نشد! رنگی که ریختی روی گرمکنم! می دانی بانو! خاطراتت پاک شدنی نیست!
(۳) کاش مثل ابروان من صاف و ساده و کوتاه بودیم... نه! کاش مثل ابروان تو بودیم و به هم می رسیدیم!
(۲) گرد مث ِ ؟... ... مثل توپ گرد مث ِ؟ ... ... مثل کره گرد مث؟ ... .... مثل طناب دار! ... ... یک نفر بیاد و این چهار پایه رو از زیر پام بکشه!
(۱) زیگزاگ... زیگزاگ... زیگ.... زی ی ی ی ... ... ... ... خط ممتد!
(۰)
... تموم!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 9:47 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
نشانی اش را نمی دانم! فقط می دانم از من گریزان است! قاصدک! این آدرس کافی است؟! بگو بی قرارشم... ... نه! راستش را نگو بگو سراغش را از پروانه ها می گرفتم٬ نگویی با پروانه ها مهربانم! حسودیش می شود ها! آهای با توام قاصدک! گوشهایت با من است یا نه؟ بهش بگو...
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:28 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
چیه باز زل زدی تو چشمام... الکی منتظر بارون نباش! آش ِ پشت پای اشکامو خیلی وقته که پخته ام! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 9:25 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز یکی از روزهای خاطره انگیز بود.
(حیران) آسمان ِ آبی ِ دلتنگ و جنگل ِ سبز ِ پر رنگ! ناله ی غمگین ِ رود و مزه ی تلخ ِ دود ... - این ها به کنار- " حیران ِ " چشمان ِ بی قرارتم! غریبه که نیستی عاشقترم می کند! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:44 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
زنگ تفریح!
(۱) مثِ آخرین قطره ی نفتِ ته ِ چراغ نفتی خیلی زود رفتی! مثِ مسافرای عجول ِ تاکسی های دربستی خیلی زود رفتی! مثِ پلکایِ سنگین ِ شب های مستی خیلی زود رفتی! **** (۲) حالا که میخوای بری فقط یه لحظه صبر کن واستا یه فکری به ذهنم رسید نگام کن! میخوام بگم که ... بگم که ... ....اه یادم رفت! **** (۳) فردای شب عروسی داماد مرد بی خیال! بیشتر از نود سالش بود!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:23 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
او لحظه لحظه ی تقدیر عاشقانه ی مرا با چشم های وحشی و مستش نوشته بود. حوای گوشه گیر شبای غریب من آدم نبود شاید و او یک فرشته بود! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:55 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
ای سنگ ها! به رسمیت بشناسید مرا! دیشب شکسته ام دلی از جنس شیشه را! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 11:53 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
( دوست) چون من نبودت دوستی در این جهان ای دوست
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 21:28 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
به خاطر تنفر از عید٬ فعلا مطلب نمیذارم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 20:47 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
یه شعر کوتاه از یک شاعر ژاپنی خوندم که خیلی تحت تاثیرم قرار داد.
حیفم اومد تو وبلاگ نزارم.شعری که به خاطر مرگ فرزندش گفته:
صیاد سنجاقک! چه دور رفته ای ٬ امروز...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 9:31 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
اختتامییه بادبادک!
بادبادک (آخر) اینطرف تر ٬ یکی نشسته و تنهاست... آنطرف تر٬ هلهله و شادی برپاست جشنواره ی بادبادک هاست... کسی به فکر قرقره نیست! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 14:16 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
این هم چندتا متن به جبران این مدتی که کم مطلب میذاشتم:
(۱) دیروز مرد بودم و مغرور و به دنیا می گفتم: " نگاه کن من اینم .. " ...امروز رو به دریا ایستاده ام تنها تو نیستی و خیس است آستینم!
(۲) بادبادک ۲ بادبادک که رفت بالا واسه قرقره دست تکون داد قرقره چیزی ندید آخه سرش گیج میرفت از بس چرخیده بود!
(۳) مدادهای رنگیت ریخت اما رنگ مشکی نداشت عروس های نقاشی تو بی دامادند؟!
(۴) بادبادک۳ بادبادک که رفت بالا ... اصلا گور پدر قرقره! چهار دیواری اختیاری!
(۵) حوای بهونه گیر اخموی من! کی می خوای آدم بشی؟!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 13:54 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
برق نگات بدجوری منو گرفته... از موهای سیخ سیخم معلوم نیست؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 19:40 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
امشب برای توست ارزانی تو و چشمان مست توست امشب دو دست من در جستجوی گرمی بس ناب دست توست... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 22:57 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||