|
|
|
|
|
گاهی کبریتی بی خطر٬ جنگلی را به آتش می کشد... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 19:28 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
اینروزا دنبال موضوعی برای پایان نامه میگردم..
رفتی و غبار روی ِ آیینه نشست دیوانه تر از همیشه شد این دل مست موضوع ِ جدید ِ پایان نامه ی من «تاثیر ِ نبودنت به قلبی که شکست!» |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:30 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
پرستوی دلم میل کوچ دارد٬ هوای دلت بسیار زمستانیست... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 13:29 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
سَرخورده ام... مثل مادری که جنین هفت ماهه اش را مرده به دنیا آورده است...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:17 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمانم دریاییست٬ بی وفا بیا و لنگر بینداز....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:7 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از دوستان عزیزم پیغام داده بود که چرا به روز نمیکنی. برای همین اومدم به روز کنم.
مطالب این پست کاملا غیر سیاسی است و گناه هرگونه برداشت سیاسی بر گردن خواننده می باشد!
۱-قبلا همسایه ای داشتیم که بسیار فقیر بودند ولی با آبرو. پدر در کارگاه صابون سازی کار میکرد. مادر خیاطی می کرد. و به معنای واقعی با جون کندن داشتن بچه بزرگ میکردند. چند روز پیش شنیدم تنها پسر 18 سالشون تصادف کرده و فوت کرده.. ۲-رفته بودم مرغ بگیرم! قیمت مرغ هم که میدونید بدجوری زده بالا (البته دیدم اگه بخوام برم ازسر کوچه بعضی ها ارزون بگیرم باید چند برابر پول ماشین بدم!). مردی میانسال اومد داخل مغازه. فقط یک عدد ران مرغ خرید و با شرم خاصی پیچید داخل نایلون و گذاشت توی جیبش... 3-با اتوبوس بین شهری داشتم از شهرستان میرفتم مرکز استان. خانمی با 2 تا بچه جلوتر از من نشسته بودند. یک پسر 10-11 ساله که آفتاب سوزونده بودش و دستای بسیار پینه بسته ای داشت. و یک دختر 4-5 ساله که بغل مادر بود. راننده اصرار داشت که واسه دختر کوچک هم باید بلیط بگیرید. و مادر هی میگفت دخترم بغلم نشسته و بلیط نمیخواد. (قیمت بلیط هم کمتر از 1 دلار بود!!!) بعد از 3-4 دقیقه مشاجره آخرش زنه گفت: چرا منو جلوی مسافرا شرمنده ام میکنی.. شاید پول ندارم آخه... 4-یک آقای مثلا لبنانی: اگر اسراییل به ما حمله کند موشک باران میشود. (استفاده از لفظ باران یعنی ما خیلی خیلی موشک داریم و قیمت هر کدام ازاین موشک ها از بازار سیاه به قیمت خیلی خیلی دلار خریده میشود..) 5-مادر بزرگم میگوید زمان قدیم آدمهایی که میشناختم و روزه میگرفتند خیلی زیاد بود و امروز آدم هایی که میشناسم که روزه نمیگیرند خیلی خیلی زیاد است! (دکتر سروش: اگر به زور بخوای مردم رو به بهشت بفرستی مردم ترجیح میدهند با پای خودشان بروند جهنم!)
پاورقی: ۱) وقتی احساس میکنی که تنهاترین آدم بشریت هستی پس هنوز جمله ای برای نشان دادن مقدار تنهاییت اختراع نشده است. ۲) قلب پدر بزرگم اینروزها عمل میشه.. پدر بزرگ... کاش بدونی قلب نوه ات خیلی داغونتره..
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 14:24 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم برای یه دوست قدیمی به نام امید.ج تنگ شده، که از وقتی خونشون رفت
تبریز ازش بیخبرم. اگه اومدی وبلاگم یه شماره تماس برام بزار..
(۱) سلام تنها ثروت فرداهای نیامده میبینی چقدر بزرگتر شده ایم؟! خودمان را نمیگویم ها! خاطراتمان را میگویم. اصلا نه همه ی مان را میگویم هم من هم تو هم غنچه های نشکفته ی لبانت هم شعرهای کوتاه ِ من و هم شب یلدای ِ تنهای ِِ گیسوان ِ تو... بزرگتر شدیم اما هنوز هم " تصمیم کبری " را یاد نگرفته ایم! مگر نه اینکه کبری پس از باران تصمیم میگرفت؟ پس چرا اینجا همیشه اول تو تصمیم میگیری و بعد باران می آید...
(۲) رسوای ده ِ پایین شده ایم از بس کنار رود دسته گل به آب داده ایم...!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 15:1 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
بأی ذنب قتلت... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 22:45 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:48 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام. اولا ۲۵ فروردین روز جالبیه برام! ثانیا تولدم مبارک! ثالثا امروز یه شعر ترکی
بسیار زیبا هم میزارم که البته از خودم نیست!
(۱) قلب من کلیسایی ست خلوت و آرام٬ قلب تو امام زاده ایست پر زائر٬ کلیسا... یکشنبه ها هم تعطیل!! (۲) دعا کنیم باران ببارد٬ دلم برای دریاچه ی ارومیه شور می زند...
۰۰۰ جلاد سلام! داریخیرام دار اوستونده یندیر منی یئنیدن آس...
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 22:18 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
سال نو بر همه مبارک
تو شنبه ی اول سالی٬ من جمعه ی آخر سال٬ چه دوریم و چه نزدیک... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:42 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
ای دوست! تنهام!
(۱) حرف هایم را نمیشنوی حرف هایم را نمیشنوی... گوش هایت یخ زده است گوش هایت یخ زده است... می خواهم کمی بخوابم زمستان که تمام شد زمستان که تمام شد بیدارم کن...
(۲) دستهایم خالیست دستهایم خالیست و تو زل زده ای به دستان ِ خالی ِ خالی ِ من! دلت سیب می خواهد؟! می دانم! می دانم! آه... آه افسوس حتی باغچه ی همسایه ی ما هم سیب ندارد...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:47 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
بادبادک که رفت بالا... قرقره در چشمش کوچک تر شد! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 17:53 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
(2A) (۱) خدایا! بازیکنای تیم حریف با اینکه از ما عقب بودند ولی خیلی خوب بازی جوانمردانرو رعایت کردن و توپ رو بیرون زدن٬ ازت میخوام که پاداش این کارشونرو توی این بازی ندی و بزاری بازی بعد بهشون بدی! از طرف مربی (۲) خدایا! این پولی که بعضی وقتا بین فقرا پخش میکنی فقط باعث ایجاد تورم میشه! به جای این کار بیار توی صنایع مادر سرمایه گذاری کن که اشتغالزا هم هست! از طرف یک سرمایه گذار (۳) خدایا! سه ماه شب و روز ازت خواستم بارون ببارونی که نباروندی و همه ی محصولمون خشک شد٬ حالا یک بار یادم رفت کلاهمو بردارم٬ این بارونت دست از سر کچل ما بر نمیداره! از طرف یک کشاورز بدشانس (۴) خدایا! قبول دارم که دعای ۴ سال قبلمو برآورده کردی و برام پیکان دادی٬ اما اون موقع همسایمون هیچی نداشت و الان بنز داره. خداجون! خودت که میدونی اختلاف طبقاتی از فقر بدتره! پس خودت یه کاریش بکن! از طرف یه همسایه (...) ! (۵) خدایا! من اون موقع که من ازت خواستم عاشقارو با غم عشق آشنا کنی٬ منظورم دیگران بودن نه خودم! حالا من اگه نخوام باهاش آشنا شم چه خاکی باید به سرم بریزم؟!! از طرف علیرضا افتخاری (۶) خدایا! من نمیگم منو ببر بهشت یا جهنم٬ ولی خداییش! بالا شهر جهنم ببری خیلی بهتر از اینه که ببری پایین شهر بهشت! بابا یه عمر توی این دنیا توی پایین شهر زندگی کردیم بسّمونه! ۵۴ ساله از پایین ِ شهر (۷) خدایا! سال پیش با این طوفان کاترینا خیلی بهمون حال دادی! ولی الان ۱ ساله منتظریم ولی خبری نیست! گفته باشم که ما فقط ۱ ماه دیگه صبر میکنیما! اگه خبری نشد خودمون دست به کار میشیم! از طرف اسامه بن لادن (۸) خدایا! آمدیم نبودید... از طرف ا ف ف
ادامه دارد...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:6 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
امروز بعد از مدت ها گذرم افتاد به کوچه دوران کودکی و نوجوانیم. کلی خاطره شیرین برام زنده شد. متن زیر رو با الهام از یکی از شعرهای علی صالحی نوشتم:
ظهر تابستان٬ کوچه ی سراشیبی٬ کفش های عرق کرده٬ صورت های خندان٬ کوذکان بی خستگی٬ توپ پلاستیکی... من همان شادی های ِ ناب ِ کودکانه ی خودم را میخواهم لطفا طعم ِ خوش ِ یک لحظه از آن روزها را به من برگردانید.
دعواهای الکی٬ آشتی های سرسری٬ موهای ریخته بر روی چشم٬ چشم های روشن٬ نگاه های تازه٬ صداهای بلند... من همان شلوار گشاد و پاره ی خودم را میخواهم٬ لطفا لذت زمین خوردن ِ روی آسفالت را به من برگردانید.
جیغ های مادرانه ی عشرت خانم! غرغرهای زیر لب شهناز خانم! پچ پچ های در گوشی سوسن خانم! شکم ِ آقای فیضی! پز دادن های شهین خانم به سربازهای شوهرش! و بچه های خالی از همه چیز٬ خالی از اینها٬ خالی از آنها... من همان قلب صاف و ساده ی خودم را میخواهم لطفا یک چرت کوتاه ِ زیر آفتاب داغ ِ تابستان را به من برگردانید.
کوچه ی خالی٬ خالی از ماشین٬ تنها ماشین ِ کوچه! پیکان ِ پژو موتور ِ آقا ناصر (۱۴۶۴۱ ملایر ۱۱ !!!) کوچه ی پر٬ پر از صمیمیت٬ صمیمیت سیال کودکی٬ صمیمیت دوستی هایمان صمیمیت دشمنی هایمان!... من همان مسابقه ی فوتبال ِ خودمان را میخواهم لطفا شادی ِ گل زدن به تیم ِ کوچه ی بغلی را به من برگردانید.
بابا لنگ دراز ! فوتبالیست ها! میتی کومون! حنا دختری در مزرعه! مدرسه موش ها! کلاه قرمزی!با خانمان! جزیره ناشناخته! خاله ریزه! کاراگاه گجت ! مگ مگ! برنامه خردسالان! من همان تلویزیون ۱۴ اینچ ِ سیاه و سفید خودمان را میخواهم لطفا غصه ی گم شدن پرین و خسته شدن ِ پاریکال را به من برگردانید!
بچه های نسل سوم کوچه! رسول٬ مهدی٬ همت٬ امیر٬ محسن٬ مهدی٬ علی٬ حسن ... یاسمن٬ لیلا٬ مریم٬ سحر٬ سارا٬ بچه های آقای فیضی٬ و خودم٬ خودم٬ خودم٬ خودم خودم... من همان پنجشنبه های شیرین تعطیلی ِ مدرسه را می خواهم لطفا عصرهای ِ جمعه ی پر استرس ِ مشق های نانوشته را به من برگردانید.
مداد تراش های شمشیر نشان٬ پاک کن های دو رنگ (همونایی که استاد کاغذ پاره کردن بودن!) مداد های رنگی ِ قد و نیم قد٬ مداد ِ سفید ِ همیشه قد بلند٬ مداد سبز ِ همیشه قد کوتاه! دفتر املا٬ دفتر انشا٬ علم بهتر است یا ثروت٬ یا ثروت! کتاب فارسی٬ کتاب ریاضی٬ دسته های ده تایی٬ صد تایی! املای ِ سخت ِ «بلافاصله»٬ «اتفاقا» ... املای آسان ِ کوکب خانم٬ حسنک... و آن دو کاج! که خارج از ده روییدند.. و سالهای سال رهگذران آن دو را همچو دوست میدیدند... من کتاب های جلد شده یِ کاهی ِ خیلی عزیز ِ خودم را میخواهم لطفا بوی ِ خوش ِ بعد از ظهر ِ تمام شدن ِ امتحانات ِ خرداد را به من برگردانید. ... ... ... کوچه ی سراشیبی تنهاست٬ بچه ها بزرگ شده اند٬ بزرگها پیرند... اما هنوز هم یک پنجره آنجاست٬ یک پنجره که همیشه یک نفر از پشت آن نگاه می کند٬ یک پنجره که کودکیمان پشت آن جا مانده است... من...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 17:36 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
به قول یکی : بسی رنج بردیم در این سال سی٬ که رنج برده باشیم فقط!!! فعلا درسام سنگینه! بزودی برمیگردم! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 22:36 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
(۱)
اردبیل٬ تبریز٬ تهران یا... چه فرقی می کند؟ پاییز بی تو٬ همیشه بارانیست...
(۲)
نه! آغوشم برای تو باز نیست! به صلیبم کشیده اند!!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 18:42 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم می خواد....
بقیه اش رو شما بگید؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:33 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
کوله بارم را می بندم و به دیدارت می آیم اخم می کنی، می دانم! اما من تصمیم خودم را گرفته ام می خواهم از شعر و شاعری بگذرم وقتی نمی خوانی ام این شعرها راه به جایی نمی برند ناخوانده به راه می افتم سرزده می آیم و مهمانت میشوم _ «مهمان نمی خواهم.» می دانم! اما من تصمیم خودم را گرفته ام اینبار بی بهانه می آیم ...دوری ازچشمان روشنت بهانه ی کمیست؟! آخر وقتی نمی خوانی ام این شعرها راه به جایی نمیبرند...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:11 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||
|
|
|
|
|
در این خشکسالی اگر میدانستند باران می بارد هر بار که می روی... نمی گذاشتند دیگر بمانی پیشم!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 14:37 توسط ا.فرید فتحی a.farid fathi
|
|
||